پنج شنبه, 06 ارديبهشت 1397  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com




سردار شهید «هاها» پهلوانی که روح را قبل از جسمش پرورش داد(گفتگو با مادر شهید)




لامـــــــــرود - مادر شهید علی هاها (روستای میرملکی)
؛او را نمی شناختم، مادر شهید را می گویم، شنیده بودم فرزندش یل میدان و پهلوان نبرد بوده است، سردار شهید علی هاها از جمله نیروهای چریک و فدائی بوده و سپس به خدمت در سپاه در آمده و تا بعد از شهادتش کسی او را نشناخت.

وقتی به کوچه پر از سنگلاخ و خاکی شهید رسیدم باورم نمی شد که منزل شهید در آن باشد، وقتی که پیرزنی رنجور با لباس های مندرس و یک چوب دستی که سر آن با پارچه های کهنه و رنگی بسته شده بود از دور دیدم دلم به حالش سوخت، وقتی همراهانم گفتند این همان مادر شهید است، «آتش گرفتم» به راننده گفتم بیاستد، دوربین را برداشته و از ماشین خارج شدم، فاصله پنجاه متری با مادر رسیده بودم، صحنه ای بسیار دردناک بود، پیرزن به دیوار سنگی و روی زمین جلوی درب قدیمی حیاط نشسته بود، دمپایی لنگه به لنگه اش صحنه را  تکمیل می کرد، دست بوسش رفتم، بعد از احوال پرسی خودم را معرفی کردم و گفتم: برای ثبت گفته ها و ناگفته هایت آمده ام، از علی می خواهم بشنوم.

یکی از چشمانش عفونت شدیدی داشت، گفتم: چشمتان چه شده؟ گفت: یکبار عمل کرده ام گفته اند باید دوباره بروم ولی هنوز موفق نشده ام، دکتر نیست، هر ماه یکبار دکتر به بیمارستان لامرد میاید حالا باید صبر کنم یا به شیراز بروم.

کنارش راحت روی زمین نشستم، تعارف کرد که به داخل برویم، گفتم مزاحم نباشیم، حالا که نشسته ایم کمی همین جا صحبت می کنیم.

کوچه خلوت بود، بافت قدیمی و کهنه روستا که رفت و آمد در آن کمتر دیده می شد.

گفتم: مادر کمی از علی برایم میگویی؟ با نگاهی معنا دار و آهی که نفهمیدم نفسش را تازه کرده یا از سوز جگر بود گفت: چه بگویم؟، علی که خوش به سعادتش رفت و این روزها را ندید، الحمدلله، او امانتی بود که خدا به من و پدرش داده بود، آنقدر خوب بود که برای خودش برد.

در این عصر گرم، در کوچه خاکی و خلوت او را به یاد جگر گوشه پهلوانش انداخته بودم، شرمم شد، با اولین تعارفش کمکش کردیم روی پای خود بایستد و با هم به داخل خانه رفتیم.

یک حیاط قدیمی که گوشه ای از آن چند درخت نخل قرار داشت، یک گوشه هم دو سه اتاق دوره ای قدیمی بود که به پدر و مادر پیر شهید تعلق داشت. یک ساختمان نوساز که هنوز تکمیل نبود هم متعلق به برادر شهید بود که پدر و مادرش را تنها نگذاشته بود.

وقتی وارد شدیم پیرمرد خمیده ای را دیدم که اره ای در دست داشت و به طرف نخل هایش می رفت، خواهر شهید گفت: پدرم است،  تنها مشغله او همین است که با درخت هایش انس پیدا کرده و هر روز با اره و تیشه آن را می سازد.

مادر شهید خودش را به زور از چند پله نیم ساخته بالا کشید، پشت سرش بودم، به دیوار تکیه داد و تعارف کرد که جلوتر از او بروم، رد شدم و در پذیرایی نشستم.

مادر که وارد شد و نشست، سکوتی سنگین مجلس را فرا گرفت، تا بچه ها دوربین و رکوردر و اسکنر را آماده می کردند من حرکات مادر را زیر نظر گرفته بودم، با گوشه مقنعه اش چشمش را پاک می کرد دوباره عفونت جلوی دیدش را می گرفت، یک چشمش تار بود، چشم دیگرش هم پر از عفونت و ظاهرا دید کافی نداشت.

با اطلاعاتی که قبلا از شهید به دست آورده بودم، کمی از او برای جمع گفتم، با این روش همه کسانی که نشسته اند خاطراتشان از شهید زنده می شود.

ابتدا از مادر پرسیدم، از علی برایمان بگو، طبق معمول اکثر مادران شهداء اول آه بعد کلمه چه بگویم، سپس اشک و بغض جوابم بود.

 

صبر کردیم تا دل مادر آرام شود، کنارش نشسته بودم ولی انگار می خواست از چهره ام چیزی بخواند نگاهی به صورتم انداخت و گفت: علی یک پهلوان بود، علی شجاع بود، علی با همه شجاعت و پهلوانیش خیلی مهربان بود، عاطفه زیادی داشت، صله ارحام به جا می آورد، به بزرگتر احترام می گذاشت به کوچتر سلام می کرد، علی متواضع بود هیچگاه تکبر نکرد، او هیچوقت نگفت: در جبهه فرمانده است، همیشه می گفت یک بسیجی ساده ام.

کلماتی پر مغز که از مادری با بصیرت در اوج فقر مادی به گوشم می خورد هر کدام پتکی بود که چهار ستون بدنم را به لرزه انداخته بود، این یک تلنگر نبود، هشدار بود، او می گفت و من خودم را مقایسه می کردم، ذلیل شده بودم در برابر کلمات او، لحظاتی که در فکر بودم صدای او را نمی شنیدم.

 

 شهید علی هاها روز اول اردیبهشت سال 1346 متولد شد، تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوانده بود که به کمک پدر شتافت، آن زمان همه عیالوار بودند، درآمد کافی هم نبود، مردم برای زنده ماندن مبارزه می کردند نه مثل امروز برای آسایش بیشتر، لذا علی هم مثل جوانان با غیرت روستا جذب بازار کار و کارگری شد.

علاقه علی به ورزش و نبود امکانات به صورت خودجوش و خلاق لوازم و وسایل وزنه برداری درست کرده بود و به بچه ها آموزش می داد، کوهنوردی و شنا، وزنه برداری و فوتبال همه تفریح بچه های روستا بود.

 

انقلاب که پیروز شد و صدای امام به روستا آمد ندای لبیک علی هم بلند شد، در اغتشاشات و تهاجمات منافقین به شهرهای مرزی کشور علی جذب سپاه پاسداران شد و دوشادوش دیگر رزمندگان به نقاط مختلف کردستان و شمال کشور سفر کرد.

 

مادر وقتی می خواست از شجاعت علی صحبت کند به وجد آمده بود، حماسی صحبت می کرد، مشتش را گره کرده و به اطراف تکان می داد و چنان از کردستان و مریوان صحبت می کرد که گویی سالهاست راوی دفاع مقدس بود است.

علی نسبت به محرومین و فقرا رافت و مهربانی خاصی داشت، همیشه می گفت: امام خمینی به ما گفت انقلاب کنید و بعد فرمود: پابرهنگان و کسانی که این انقلاب را به سرانجام رساندند از یاد نبرید، امام در جایی دیگر می فرماید: کوخ نشینان را دریابید و بدانید کاخی ساخته نمی شود مگر کنار آن کوخی خراب شود.

 

علی پهلوان بود، الگوی ورزشکاران و جوانان ورزش دوست بود، او با روش جذب نیروی ورزشی، نوجوانان و جوانان را به مسجد می برد و آنها را نسبت به جنگ و دفاع علاقمند می نمود، خیلی از جوانان روستا بعد از شهادت علی به جبهه رفتند و که تعدادی نیز به شهادت رسیدند.

علی خیلی دست و دل باز و کریم بود، او بر این اعتقاد بود که: اگر از این دست در راه خدا بدهی از آن دست می گیری، گاهی یک ماهی بزرگ می گرفت می آورد خانه و می گفت: تکه کنید بین ارحام تقسیم کنید.

 

علی مدتی عقد کرده بود، بنا به رسم آن زمان کسی که عقد بود خیلی نمی توانست برای دیدن همسرش به خانه پدر خانمش، راحت رفت و آمد کند، وقتی به او گفتیم علی جان بیا و عروسی کن، دست همسرت را بگیر و بیاور خانه، گفت: جعفر تازه شهید شده است، او هم مادرش آرزوی دامادی پسرش داشت، ا و هم همسنگر من و پاسدار بود، حالا من چگونه می توانم خودم را راضی کنم عروسی بگیرم در حالی که مادر او عزادار است.

علی درد دلش را به شهید کاظمیان که مدت کمی بعد از او به شهادت رسید گفته بود، خانواده از زبان شهید کاظمیان شنیده بودند که گفته بود: خیلی دلم می خواست دست همسرم را بگیرم و با خودم به جبهه ببرم، در کنار هم بجنگیم و هم چون وهب کنار هم به شهادت برسیم اما علی آنقدر حیا کرد که این خواسته را حتی به پدرزنش نیز نگفت.

 

علی به کار فرهنگی و ایجاد کتابخانه خیلی علاقمند بود، این علاقه را در وصیت نامه خود اثبات کرد و قبل از سفر آخرش با مادر هم صحبت می کند و می گوید: اگر خدا توفیق شهادت نصیبم کرد، دو هزار و هفتصد تومان حقوق سپاهم را به سه قسمت تقسیم کنید: هزار تومان به همسرم، هزارتومان به پدر و مادرم و هفتصد تومان الباقی حقوقم را صرف ساخت و جمع آوری کتاب برای کتابخانه مسجد کنید.

علی وقتی از جبهه بر می گشت، غذای مفصل نمی خورد، در میهمانی ها که برایش تدارک می دیدند همراهان او می خوردند ولی علی خودش را به نان و ماستی مشغول می کرد، وقتی علت را می پرسیدند می گفت: بچه های من در جنگ چیزی ندارند بخورند آن وقت من در امنیت کامل، کنار خانواده ام چگونه می توانم راضی شوم از غذای گرم و مفصل بخورم؟

علی در جبهه فرمانده بود، وقتی به روستا بر می گشت پیک بچه هایش بود، هشت روز مرخصی داشت، چهار روز اول اختصاص داشت به بردن نامه رزمندگان از اشکنان تا گله دار و چهار روز بعدی برای گرفتن جواب به منزلشان مراجعه می کرد.

علی خودش یک فرمانده بود اما مطیع و فرمانبردار فرمانده هان خود بود، وقتی به او گفتند: باید برگردی روزهای اول مرخصی اش بود، فرمان را اطاعت کرد، دست مادر را بوسید و به جبهه برگشت.

 

علی در سفر آخر غسل جمعه می کند و هنگام رفتن به جبهه می گوید: خواب دیدم که بیسیم زدند باید زود برگردی جبهه، لباسم را تنم کردم، اسلحه ام هم انداختم روی دوشم، پوتین هایم را پوشیدم و راه افتادم، در راه ناراحت بودم که وقت نشد و نتوانستم بند پوتین هایم را ببندم، دیدم آقا و سرورم امام زمان عج دستی به پشتم زد و گفت: علی جان، ناراحت نباش، بند پوتین هایت را می بندیم و بدان که در جبهه ها ما شما را یاری می کنیم.

مادر شهید هاها برعکس خیلی از مادر شهدا که منزل و ماوا و آرامش شان گلزار شهیدان است سالهای بسیاری است که کمتر بر سر مزار پسرش حاضر می شود او می گوید:

اوایل شهادت علی شب ها تنهایی به سر مزار می رفتم و گاهی تا صبح کنارش گریه می کردم، خیلی بی تاب شده بودم، تنها مونس و همدم من یک کبوتر سفیدی بود که از روستا تا قبرستان تاریک با من بود، کبوتر کناری می نشست و من توجهی به آن نداشتم تا اینکه شبی صدای قرآن خواندن از کنار مزار شهدا شنیدم، انگار صدا را می شناختم، ولی نمی دانستم چه کسی است، همسایه ها را خبر کردم، دخترم به تصور اینکه من دیوانه شده ام به قبرستان آمد و وقتی او هم شنید چند تن از همسایه را خبر کرد، همه شنیدند، بعضی هم نوری دیده بودند که تا کنار جاده کشیده شده بود.

 

آن شب گذشت، یکی از اهالی مومن و معتمد روستا خوابی می بیند که مسیر زندگی ام را عوض می کند، او گفت: دیشب خواب دیدم در مجلسی که بیشتر شبیه شادی بود همه اهالی حتی چند تن از شهدا هم حضور داشتند، من شربت پخش می کردم، به هر کس تعارف می کردم بر می داشت، به علی رسیدم دیدم زانوی غم به بغل گرفته و سرش پائین انداخته است، تعارفش کردم و گفتم: علی همه شادند و می گویند و می خندند تو چرا ناراحتی؟! گفت: من از دست مادرم ناراحتم، او خیلی مرا آزار می دهد، شب ها که به سر مزارم می آید تا صبح عذاب می کشم آنقدر سرم را به سنگ لحد زده ام که زخمی و خون آلود شده است.

مادر علی می گوید: از آن شب دیگر به سر مزار پسرم نرفتم، هر خیراتی داشتم به نیت او انجام میدادم، مجلس برایش می گیرم و با این کار می خواهم ناراحتی ام را از او پنهان کنم.

علی امام زاده عشق روستا حاجت میدهد، افرادی که برای گرفتن حاجت به سر مزار علی می آیند دست خالی بر نمی گردند، خیلی از کسانی که حاجت می گیرند نذورات خود را به مادر علی تحویل می دهند تا در راه خواسته های فرهنگی او خرج کنند یا برایش مجلس بگیرند.

به مادر می گویم: الان با این شرائط موجود، از کار افتادگی پدر شهید و مشکلات بیماری خودتان، از علی چه می خواهید؟ می گوید: فقط یک چیز از علی می خواهم و یک چیز هم از بازماندگان و مسئولین: از علی می خواهم که شفاعت ما را فراموش نکند، اگر ما در این دنیا در اوج فقر و نداری زندگی کردیم آن دنیا سرافکند و شرمگین امام و شهداء نباشیم، بتوانیم سرمان را جلوی فرمانده علی و امام بلند کنیم و بگوییم، ما پدر و مادر پهلوان شهید  علی هاها هستیم.

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group