جمعه, 25 آبان 1397  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com




جان داد و جان گرفت



دکتر حسن سلامی

وبلاگ قلمرو سعدی

مادرم، درست از 2  ماه و 20 روز پیش که از ناحیه ی سر احساس سرگیجه کرد و از ناحیه پا بی حس شد تا هشتم مهر 97 و

بیستم محرم 1440که جان داد و جان دوباره گرفت چون موجودی غریق بود که در دریای فراخ، به تخته پاره ای دل خوش کرده بود.

تخته پاره، نشانه و کنایه از دارو و طب و طبیب و بیمارستان است.

مادرم 6 بار و هر بار سه شب تا 6 شب در بیمارستان های لار و شیراز بستری شد، یک بار عمل کرد (نمونه گیری) و خواهران و

برادرانم و داماد و عروسانش و نوه هایش و دیگر بستگانش کنار تخت اش بودند. یک شب کنار تخت اش در بیمارستان "نمازی"

شیراز بیدار بودم، به چهره اش نگاه کردم، گاه گاهی با او سخن گفتم و به تحمل رنج بیماری و کار سخت پرستاری فکر نمودم.

پزشکان و متخصصان قلب و مغز و اعصاب، با همه ی علم و تجربه و تلاش و آزمایششان، ریشه و علت درد سر و رنج جسم مادر

70 ساله ام را درنیافتند. با این همه، همه ی اعضای خانواده ی بزرگ ما، می دانند که علت درد و رنج اش، گریه های شبانه ،

نگرانی از وضع حال و آینده، اضطراب و عشق و فداکاری 55 ساله اش برای شوهر و فرزندان و نوه ها و دیگر بستگانش بود؛ مثل

همه ی مادران دنیا و این سرزمین. در پیشگاه مادران، ماه باید سر بر خاک بساید.

مادرم ملقمه و عصاره یی از 2 خانواده ی پدربزرگ، مادربزرگ و هویت و اصالت پاک روستا بود و در یک کلام، ترکیب نیرومندی از

"انسان" بود. ثمره ی ازدواج مقدس نوجوانی او با پدرم، 9 فرزند است: چهار دختر و پنج پسر.

مادرم به جز کار در خانه، سر و کارش همیشه با زمین کشاورزی بود و نخلستان. زمین و نخل، عشق خاموش و کار طاقت فرسا

طلب می کند و او دوش به دوش پدرم ، با وفاداری رنج آن عشق خاموش و کار توان فرسا را با همه ی سختی و مصیبت اش ،

تحمل کرد. آیا این درست است که معمولا آدم های خوب، بیش از دیگران سختی می کشند؟ کسی چون مادرم با آن همه رنج و اندوه و اضطراب، از جنس فولاد ساخته شده بود!

مادر و پدرها، حاصل کار و همه ی درآمدشان را زده اند به زخم زندگی فرزندان، همیشه ما را تکه پاره های خودشان دانسته اند،

تمنا و خواست شان، تنها سلامتی و موفقیت ما بوده است. آن چه از تَن برای خودشان مانده، دست های پینه بسته و جسم خسته و پیرشان است که نشانه ی صداقت و اخلاص و فداکاری آنها است.

تنشان پیر است، روحشان نه. پیری تلخ ترین انتقامی است که طبیعت برای "انسان" در نظر گرفته است. هاله ی پیری و

خستگی و فرسودگی و رنج را در چهره و تن مادرم دیدم، خستگی ناشی از عمری جنگیدن با زندگی. آن هم زندگی سخت مختص روستاییان، مانند دیگر مادران میهن.

مادرم با همه ی سختی و زمختی زندگی در روستا و رنج و مصیبتی که بخاطر خدا و فرزندانش داشت هیچ گاه و هرگز به این

نتیجه نرسید که زندگی بی هدفی داشته است. تقدیر و سرنوشت اش در فکر و راه و دست های خودش بود.

او همواره اهل صبر و گذشت و کمک به دیگران بود و در روستا، چنین است. در روستا، هرگز یک مَرد و زن یا بچه ای را نخواهید

دید که نیاز به کمک داشته باشد و دیگران از کمک دریغ کنند اما در برخی شهرهای بزرگ، همان آدم هایی که حیوانات دست

آموزشان را دوست دارند به فریاد آدم ها نمی رسند.

غیر از ویژگی وفا و صبر و گذشت و تعاون، مادرم از ستم ورزیدن بیزار بود. همیشه به ما  می گفت : گذشت کنید، با مردم

همراهی کنید، ستم نکنید، قلب و اندیشه ی پاک داشته باشید، کار خوب و برای رضای خدا، انجام دهید که می مانَد. به تعبیر

نویسنده ی ایرانی محمد علی اسلامی ندوشن " اندیشه ی پاک وقتی با عمل پاک همراه شود، جاودانگی به همراه دارد".

مادرم از آدم های ناخن خشک و بخیل که پول و مال را چون گوساله ی سامری می پرستند، بدش می آمد. به فرزندان توصیه

می کرد: بخشش کنید، صدقه دهید و هر کس کار خوب کند برای خود کرده است. ان احسنتم احسنتم لانفسکم (اسراء / 7). او

همیشه راضی بود و قانع و وصیت مدام او به ما این بود که از آن چه هستید و به آن چه دارید، دل خوش باشید، روزی را خدا می

دهد، رزق و عزت انسان از جانب اوست، خدا راه های عجیبی دارد، فقط خدا!

نیمه شبی در بیمارستان از شدت درد گفت: خدا کجایی؟ خدا کجا است؟ به شوخی گفتم: همه جا ، به روی این زمین که نگاه

کنی همه خدا می بینی، آدمیان خودبینی که همچون فرعون و ابلیس، آرزوی مقام خدایی دارند و همچون فرعون و ابلیس

متکبر، خطا می کنند. آدمیانی که از افتادگی و فروتنی، چیزی نمی دانند و زیادی، اهل شهرت و قدرت شده اند.

یک روز هشدارم داد که تو کار به مسوولان و گروه های چپ و راست نداشته باش ! زیرا در هر گوشه یی، گوش ایستاده است!

به چند کلاس سواد و مدرک که داری و چند کتاب که خوانده ای مغرور نشو و تکبر نورز که مغرور به روز جزا باور ندارد "متکبر

لایومن بیوم الحساب" (غافر/ 27). او خود متواضع بود و افتاده.

گاه گاهی با مادرم بحث و گفت وگوی انتقادی می کردم.

در بحث به او می گفتم خدایی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است فرمان داده، تنها او را بخوانیم که پاسخ مثبت می دهد:

ادعونی استجب لکم (غافر/ 60). افزون بر آن آیه این دعا را هم برایش می خواندم که "الهی هبنی کمال الانقطاع الیک"، یعنی

نفی همه ی واسطه ها و امیدها به بشر محتاج.

خدا خود مخزن و منبع همه ی قدرت ها و امیدها است و انسان باید به رحمت او امیدوار باشد، یرجوا رحمه ربه (زمر/9) و شفا و

هدایت خود را از او بخواهد که هو للذین آمنوا هدی و رحمه (فصلت/ 44).

مادرم به روز قیامت باور عمیق داشت. ان الساعه لآتیه لاریب فیها (غافر/59) و از مرگ، ترسی نداشت و معتقد بود که مرگ،

دست خدا است. مرگ دست خدا است مگر این که آدم به اراده ی خود و با رعایت نکردن اصول و فرمول زندگی، حق حیات را – چه به شکل تدریجی و چه آنی – از خویش سلب کند و خطاهای انسانی و عقلانی خود را به گردن خداوند بیندازد.

هفته ی اول مهر ماه سنگینی درد و رنج و نگرانی ، از سر و دوش مادرم بالاتر رفت و با سِرُم پرستاران و خوردن قرص و کپسول

های متنوع مغز و اعصاب و فشار خون، به خواب می رفت. خواب برای آن «نیمه جان» چه بود؟ نعمت و دمی فراغت از رنج زندگی

70 ساله ؟ یا پژواک و انعکاسی از مرگ؟ یا یک نیاز بشری دست و پاگیر برای او که بیش تر اوقات شب برای دعا و نماز بیدار بود و

چون "شمع" به تاریکی زندگی ما روشنایی بخشید.

زنده ی جاوید ماند هر که نکونام زیست (سعدی)


نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group