سه شنبه, 01 آبان 1397  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com




رهایی



دکتر حسن سلامی

وبلاگ قلمرو سعدی


سحرگاهان، پدر و دختر زود از خواب بیدار شدند. پدر اول برخاست، مختصر سحری خورد، وضو گرفت و کفش های پروصله اش را پوشید. از درِ خانه ی دخترش در آمد و درازای کوچه را پیمود. پرندگان کوچک تند تند جیرجیر می کردند اما چند بار آوای هوهوی جغد به گوشش خورد.

هنگامی که از کوچه خارج شد هنوز هوا تاریک بود و انسان ها در خواب. بار دیگر از شگفتی جهان و رفتار انسان به حیرت افتاد. غرق اندیشه، در آنِ واحد هم به پایین می نگریست هم به بالا. امیر کوفه از پایین یعنی از رفتار مردم کوفه دلگیر بود اما به بالا، یعنی به خالق این مردم، مشتاق.

طولی نکشید که به مسجد رسید. شمع را با کبریت روشن کرد. فضا و محراب آن قدر نور پیدا کرد که اطراف را ببیند. بقیه، پیش پایشان و اطرافشان را به چراغ او می دیدند. سجاده و وسیله ی عبادت خویش را گسترد و آماده ی نیایش و نماز شد.

کم کم نمازگزاران دیگری که زندگی شان «امروز را به فردا رساندن» نبود و فرصت اندیشیدن و عبادت کردن داشتند پشت سرش صف کشیدند و اقتدا کردند؛ پشت سرِ حاکمی که عدالتش او را سرنگون کرد.

در مسجد یک مرد دهشت افکن (تروریست) که زیر زیراندازی خزیده بود از تاریکی خارج شد. شمشیر زهرآگین اش را بالا برد. یک لحظه برق شمشیر درخشید و فرق سر خلیفه مسلمانان را شکافت. امام احساس کرد چه خوشبخت است که در خانه ی خدا به این دنیا آمده و از خانه ی خدا به آن دنیا می رود.

روی سجاده اش راست نشست، دست به سر و روی خود کشید ببیند هنوز جسم دارد. خون از سر و پیشانی اش بیرون جهیده بود. بیشتر که اندیشید احساس کرد گویی ابتدا دَورِ مسجد و بعد بیرون از پنجره ی مسجد و دور و دورتر روی شهر به پرواز درآمده است. از آن بالا به مردمی که هنوز در خواب بودند نگریست و باز همین طور شناور بر فراز کره زمین و عالم عظیم پیشتر و پیشتر بالا رفت و آزاد و رها شد.

امامان و عارفان در طول حیات و حین مرگشان به تجربه ای که آن را «آگاهی معنوی» و «حس لایتناهی» می نامند برخورده اند. احساسی که به آنان دست داده نوعی رها شدن از بند ماده و رهایی از زمان و مکان و تجربه کردن جهان از دریچه ی ابدیت بوده است. وقتی این تجربه صورت گرفت عارف یا امام احساس می کند «دارد خود را از دست می دهد و در خدا محو می شود» همان گونه که قطره به اقیانوس می پیوندد.

آنان که شیدای مرام و بیان امیر مومنان بودند گِرد تن زخمی اش نشستند و به کلمات و مواعظش گوش دادند؛ مواعظی که از معماها پرده برمی داشت. کلماتش و حکمت هایش به لفظِ اندک و معنای بسیار، ادا می شد.

گفت: همسایه تان را همچون خودتان دوست بدارید زیرا همسایه تان همان خودتان است. نکند سائلی را از درِ خانه تان برانید. من هر وقت سائلی می دیدم به خودم می گفتم: ز من محروم تر کی سائلی بود؟ مبادا از کیفر دادن و انتقام گرفتن شاد شوید. دنیای کوچک آرزوی دل های کوچک است.

گفت به حاکمان گفته ام: ایّاکم و العدل. چون حاکم یا والی را هواها گونه گون شود از اجرای عدل در بسیاری موارد باز مانَد. وقتی حکومت مصر را به محمدبن ابی بکر واگذار کردم به او نوشتم: با مردم فروتن باش و نرمخو و هموار و گشاده رو(1)

در عهد نامه ی مالک اشتر در باره ی حُرمت تعدّی به حقوق انسان ها نوشتم و به حاکم تاکید کردم: مباش برای مردم همچون جانوری درنده که خوردنشان را غنیمت شماری، چه مردم 2 دسته اند: دسته ای برادر دینی تو اند و دسته ی دیگر در آفرینش با تو همانند. گناهی از ایشان سر می زند یا علت هایی بر آنان عارض می شود یا خواسته و ناخواسته خطایی بر دستشان می رود به خطاهاشان منگر و از گناهانشان درگذر(2).

ماجرای برادرم عقیل را که شنیده اید. دیدمش پریش بود و سخت درویش و برای گرفتن چیزی از بیت المال نزد من آمد. از من خواست تا منی از گندم شما بدو بدهم. کودکانش را دیدم از درویشی موی ژولیده، رنگشان تیره گردیده گویی بر چهره شان نیل کشیده . پی در پی مرا دیدار کرد و گفته ی خود را تکرار. گوش به گفته اش نهادم. پنداشت دین خود را بدو دادم...

پس آهنی برای او گداختم و به تنش نزدیک ساختم. چنان فریاد بر آورد که بیمار از درد. نزدیک بود از داغ آن بگدازد وقالب تهی سازد. او را گفتم نوحه گران بر تو بگریند گریستن مادر بر داغ فرزند. از آهنی می نالی که انسانی به بازیچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشی می کشانی که خدای جبارش به خشم گداخته؟ تو بنالی ازآزار و من ننالم از سوزش و خشم کردگار؟(3)

در طول حکمرانی ام به خودم و همه گفتم و باز می گویم: به خدا اگر شب را روی اشترخار بمانم بیدار و از این سو بدان سویم کَشند در طوق های آهنین گرفتار، خوشتر دارم تا روز رستاخیز به خدا و رسول درآیم بر یکی از بندگان، ستمکار یا اندک چیزی را از مردم گرفته باشم به ناسزاوار(4).

سه روز پس از ترور امام علی (ع) مرد دانش و دین، این مجنون خسته از زنجیر و جور دهر، با گونه ای زرد و لب خشک در بیست و یکم رمضان سال 40 هجری قمری از دنیا  جدا شد و از شر و شور آن رهایی یافت.

25 خرداد 97

پی نوشت:

  1. نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، نامه 59  ص 344
  2. پیشین، نامه 53 ص 326
3و4. همان، خطبه224  ص260 و ص

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group