پنج شنبه, 06 ارديبهشت 1397  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com




دکتر حسن سلامی: این همه آوازها از اوست

وبلاگ قلمرو سعدی

پنجم فروردین 96 روزی ابری بود. ما – گروه کوهنورد – بدون شنیدن صدای باد می دیدیم که درختان نخل و کُنار و شاخه های آن ها

از درون حیاط ساکنان زادگاهمان در روستای میرملکی در جنوب شرقی فارس، به آرامی پیچ و تاب می خورند. به بالای روستا و

ابتدای «دره ی بیراه» و خانه ی گبری ها که رسیدیم ناگهان باران ریز، شدت پیدا کرد و ما و همه جا را مرطوب کرد و شادمان.

قطره های غلتان باران چون دستی لطیف سر و صورت ما را شست و شو می داد و نوازش می کرد.

به ابرهای تیره که از آسمان، یک ریز بر کوه و صحرای جنوب فارس می باریدند خیره نگاه می کردیم. به مجرد این که توده ی ابری

پراکنده می شد ابر خاکستری رنگ دیگری جایش را می گرفت و باران با شدتی دوچندان می آمد. به بالای کوه و «اِشکفت {غار} ریگی»

که رسیدیم ابرها به صورت مِه آشکاری در دامنه ی کوه و قله ی آن انباشته شدند و ما درون مه قرار گرفتیم.

 چشمه های کوه از آب و فضای کوه از عطر مطبوع گل ها و بوته ها و انواع گیاهان بومی و دارویی پُر شده بود. ما در احاطه ی آن

عطر طبیعی و در عین حال لطیف، قرار داشتیم. آن قدر به تپه ها، قله ها و گل های سرسبز خیره می شدیم تا از نظر دور می شدند

و بعد نگاهمان به منظره ی تازه تری که در جلو رویمان یا پشت سرمان پیدا می شد، می افتاد. آن جا پنجره ای بود که به روی خدا و زندگی باز شده بود.

در دامنه و دل کوه، هنگام ریزش باران و مشاهده ی مِه، چندین بار از گوشی همراه یکی از پسرانم آهنگ و آواز موسیقی «همایون شجریان»

پخش می شد که غزل زیر را از «امیر خسرو دهلوی» با هنرمندی می خواند؛ آهنگ و آوازی که پیش از عید در مجموعه ی «رگ خواب» منتشر شد.

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا / چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع / من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خُرّم و بستان سرسبز / بلبلِ روی سیه، مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی / چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم / مردمی کن، مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این / مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

به عقیده ی من آدم هایی که به طبیعت و موسیقی و آواز و ادبیات علاقه ندارند، آدم های بیچاره ای هستند. در ایران، ما ایرانیان

با این طبیعت و هنر و ادبیات حق نداریم هرگز کوچک ترین رفتار بد و حرکت ناشایستی کنیم که رشته ی زندگی را قطع کند و روحمان را آلوده سازد.

به گفته ی آن نویسنده ی معروف « تا زمانی که آن آتش خاموش که نامش «روح من» است در درون خود احساس می کنیم، زنده خواهیم بود» (2) و زندگی خواهیم کرد و باید بیشتر قدردان آن باشیم.

هنگامی که از گردش و تفریح و کوهنوردی باز می گشتیم غروب و سپس شب فرا رسیده بود. اعضای گروه احساس می کردند

که قدرتی عجیب و سرسخت برای دوست داشتن ِ زندگی و دوست داشتن دیگران در درون خویش دارند.

در عید و غیر عید، با پناه بردن به طبیعت، ادبیات و آهنگ و آواز هنری و با پناه بردن به خالق هنر،  2 نیروی عشق و امید

که لازمه ی زندگی است با هم متحد می شوند. هنر و خدا آخرین پناهگاه در برابر ترس ها و هوس های سر در گم  است

که مانع پیش ِ روی زندگی حقیقی هستند.

30 فروردین 96

پی نوشت:

(1). خوشبخت مُردن، آلبر کامو، ترجمه قاسم کبیری، تهران، نشر جامی، 1381، ص 50

(2). پیشین، ص 47



اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group