یکشنبه, 30 تیر 1398  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com






صدای برتر


دکتر حسن سلامی
دکترای علوم سیاسی دانشگاه سنت ژوزف (قدیس یوسف) لبنان

وبلاگ قلمرو سعدی

«محمد رضا شجریان» مرد هنرمندی است که در جوانی و میانسالی چهره اش از سلامت کامل حکایت می کرد و از شادابی می درخشید. قیافه اش خوش تراش بود و چشمانی پرنفوذ، موهایی مشکی و ابروان پرپشتی داشت. در پیری اما دلش را شکستند و جسمش را خسته و بیمار کردند.

صدای استاد آواز ایران به عنوان «صدای برتر» هیچ وقت گم نخواهد شد. مردم ایران و جهان آن را شنیده اند و نسل های آینده هم خواهند شنید. تازه اگر مردم هم نشنوند و عده ای نگذارند آیندگان هم بشنوند، خدا صدای او را خواهد شنید؛ خدایی که پیش از آن که گوش را بیافریند سخن و صدا را خلق کرده است. سخن و صدای عشق را سال ها پیش نخستین بار از زبان شجریان شنیدم که به زیبایی این غزل سعدی را می خواند:

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم / رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم / باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم / نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین ِ زمانی نظری نیز به من کن / که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غُربت نه تو را خاطر قُربت / دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم / که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت / نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم / که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

آهنگ و آواز شجریان و شعر و غزل سعدی، حافظ و بابا طاهر که او می خوانَد کلمه به کلمه پرده از روی بی شرمی و نابکاری دنیا و برخی دنیاپرستان بر می دارد. دنیا به عربی و فارسی یعنی جایی که پایین است، پَست است. این دنیا حجاب چهره ی جان انسان ناآگاه می شود. دومین بار که صدای شجریان را گوش دادم غزل زیر از حافظ را می خواند که گفته است:

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم /  خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است / روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم / دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چه گونه طوف کنم در فضای عالَم قدس / که در سراچه ی ترکیب، تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید / عجب مدار که همدرد آهوی خُتنم

تراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار / که با وجود تو کس نشنود زمن که منم

هنگامی که شجریان خواندن این غزل را به پایان بُرد خطاب به او گفتم: چه آدم های تیره درون و خشنی هستند آن ها که نمی گذارند موسیقی تو و آهنگ و آواز تو پخش و تکرار شود. در آن لحظه های ناآرام که به همه ی چیزهایی که بر سرش آمده بود و بر سرش آورده بودند می اندیشیدم طنین این صدای او و بیت های بامعنای سعدی به اعماق وجودم رخنه می کرد:

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال / شب فراق نخفتیم لاجرم ز وصال

دگر به گوش فراموش عهدِ سنگین دل / پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

جماعتی که نظر را حرام می گویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبوَد / عجب فتادن مرد است در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی / به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مرادِ نصیحت کنان ما این است که ترک دوست بگویم، تصوری است محال

به خاک پای تو سوگند که تا سرم نرود / ز سر به در نرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری / به آب دیده ی خونین، نوشته صورت حال

به ناله کار میسر نمی شود سعدی /  ولیک ناله ی بیچارگان خوش است بنال

ساعت نزدیک نیمه شب بود. غزلی را با صدای «خسرو آواز ایران» گوش می دادم. فکر می کردم که روح نمی تواند لمس یا دیده شود، نمی تواند بوییده یا شنیده یا چشیده شود اما می تواند به وسیله ی هنر به ویژه موسیقی، شناخته شود. همه جا سکوت مطلق بود. در دل به شجریان گفتم: آواز و صدای تو زبان واقعی تو است. باز هم بخوان به امید خدا. صدای او این بار گرفته و حزن انگیز بود:

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی / یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ /  باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

آهنگ عوض می شد اما او از شور و هیجان نمی افتاد. نغمه های ملایم و شیرین در عین حال غم انگیز می خواند و صدایش مهربان و دلچسب بود؛ چون زمزمه نهری که در زمین جاری باشد. صدای شجریان جذاب، اسرارآمیز و افسونگر است. گویی از ماورای مرز زندگی و این دنیا یعنی از جهان های برتر می آمد و جان را از بدن بیرون می کشید. جان آدمی را صدا می زد و به خود می خواند زمانی که می خواند:

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به دهر / الّا شهید عشق به تیر از کمان دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت / دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست...

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار / در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند / ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز / برحسب آرزوست همه کار و بار دوست

واقعیت این است که بیشتر آدم ها در حرص جمع مال و قدرت و شهرت دنیا، روح خود را از دست می دهند و شاید با موسیقی و هنر، روح از دست رفته را بازیابند. موسیقی و هنر به تعبیر آنتوان چخوف « به ما بال بالارفتن می دهد... کسی که در لجن زار منفعت خصوصی و شخصی نیفتاده، آن که خونش به جوش آمده، ناروایی دیده و معترض است چنین کسانی تنها به وسیله ی زیبایی و هنر می توانند راضی و آرام شوند (1).

حتی خود شجریان که معترض و ناآرام است وعلیه وضع موجود عصیان کرده و این دوبیتی باباطاهر خوانده که: مو آن رندم که عصیان پیشه دیرم / به دستی جام و دستی شیشه دیرم، اگر تو بی گناهی رو مَلَک شو / مو از حوا و آدم ریشه دیرم، خودش نیز با هنر و موسیقی آرام می گیرد. هنگامی که دهانش را برای آواز خواندن بستند و روحش را افسرده و جسمش را خسته و بیمار کردند باز در تنهایی چشم برهم نهاده و آواز خوانده است.

او شب های طولانی تا صبح برای کار موسیقی و تمرین آواز، بیدار مانده است. لحظه هایی قلبش تپش های تند زده اما مقاومت کرده است تا در کار مورد علاقه اش و مورد علاقه ی هموطنانش موفق شود. زمانی که او در تالارهای گوناگون، در وطن یا شهرها و کشورهای مختلف، غزل زیر را اجرا کرده است همه ی تن او آواز و صدا شده است و همه ی تن ما، گوش. شجریان این غزل را با هم نوایی و هم صدایی پسرش «همایون» خوانده است:

تو را سری است که با ما فرو نمی آید / مرا دلی که صبوری از او نمی آید

کدام دیده به روی تو بازشد همه عمر / که آبِ دیده به رویش فرو نمی آید

جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب / که مهربانی از آن طبع و خو نمی آید

چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست / چه مجلس است کزو های و هو نمی آید

به شیر بود مگر شورعشق سعدی را /  که پیر گشت و تغیّر در او نمی آید

زمانی که این صدای شجریان را برای چندین بار گوش دادم خطاب به او گفتم: خیر ببینی هنرمند! این خدا بود که تو را برای نجات روح ما فرستاد. اگر تو و سعدی و حافظ و باباطاهر نبودید گرگ ها ما را از پای درآورده بودند. وجود شماها باعث می شود انسان به انسان بودنش افتخار کند. چه نیرویی دارد صدای شما و چه روحی. هزاران سال است که هنر و موسیقی و ادبیات، با فقر و نفاق و مرگ و استبداد مبارزه می کند و تسلیم نمی شود.

یادم می آید هنگامی که شجریان و گروه همراه او در تالاری، غزل و تصنیف زیر را اجرا می کردند می دیدم که هنرمندان خم می شدند، سینه به سینه ی تار و سه تار و کمانچه می نهادند و چنان به دور ساز خود گلوله می شدند که گویی جسم واحدی با هم ساخته اند. وقتی سازها و آوازها به طنین درمی آمدند آن حیاط تاریک تالار و این حیات تاریک ما روشن می شد. او می خواند:

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سو / تا کی روم از شور تو دیوانه به هر کو

من کشته ی ابروی تو هستم به حقیقت / گر کُشتنی ام باز بفرمای به ابرو

آواز شجریان که همراه سازها می شد شنوندگان گردن می کشیدند و گوش می دادند. دنیا و مافیها را فراموش می کردند و دلشان مانند دل کودکان سبک می شد. همه حس می کردند که کالبد درشت و سنگینشان سبک شده و آهسته آهسته اوج گرفته اند. یادشان نمی آمد هرگز چنین سبکی و چنین نشاطی به خود دیده باشند. او به بخش تصنیف که رسید ادامه داد:

سلسله موی دوست حلقه ی دام بلاست / هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ / دیدن او یک نظر، صد چو منش خون بهاست

 گر برود جان ما در طلب وصل دوست / حیف نباشد، که دوست دوست تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان / گونه زردش دلیل، ناله ی زارش گواست

دلشده ی پای بند، گردن جان در کمند / زهره گفتار نه، کاین چه سبب وان چراست

مالک مُلک وجود، حاکم رد  و قبول / هرچه کند جور نیست، ور تو بنالی جفاست

گر بنوازی به لطف، ور بگذاری به قهر / حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست

تصنیف که تمام شد دایم به محتوای غزل سعدی و صدای شورانگیز شجریان می اندیشیدم و در دل می گفتم: چه انسان های والایی و چه هنر و احساس والایی. گویی شعر و موسیقی شعله ای مقدس است که فرهنگ ایران را زنده نگه داشته است؛ شعله ای که شاید بتوان آن را حقیقت نامید، شعله ای که فوق زندگی و مرگ است، چیزی غیرقابل وصف. به گفته ی برخی هنرمندان «حقیقت نمی تواند هیچ وقت از زیبایی جدا باشد. کسی که توجه به زیبایی ندارد در واقع به حقیقت توجه ندارد (2). هنر، زیبایی و حقیقت است و هنرمندان برخلاف دیگران کور و کر نمی میرند.

خسرو آواز ایران اکنون نزدیک 80 سال دارد و هنوز در راه عقیده و هنرش به قوت و صلابت فولاد است. اگر برخی مسوولان که گرفتار قدرت و پایبند مشکلات روزانه و کارشان هستند شجریان را ترک یا فراموش کرده اند اما بیشتر مردم و جوانان او را ترک و فراموش نخواهند کرد. شعله های علاقه و عشق به او در قلب ما خاموش نخواهد شد. ما نمی توانیم در برابر کسانی که نمی خواهند و نمی گذارند «صدای برتر» پخش شود سکوت کنیم و می بایست درخواستی از آن ها بکنیم، این درخواست:

همراه شو عزیز تنها نمانده مَرد / کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما / بی رزم مشترک آسان نمی شود

30 دی ماه 95

پی نوشت:

(1). زندگی من ، آنتوان چخوف، ترجمه جهانگیر افکاری، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی ، 1393، ص 137

(2).حکمت و سیاست، حسین دهباشی، تهران، سازمان اسناد ملی، 1393،

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group