شنبه, 31 شهریور 1397  

سخن سردبیر

روستای باستانی میرملکی


مي خواهيم میرملکی را پاس بداريم. به ياد اجداد و نياكانمان كه روزگاري با تلاش و همت بلند خويش میرملکی را بنیان نهادند و برماست كه آن را ارج نهيم .
ارادتمند: محسن رستگار
ارسال خبر : واتساپ و تلگرام
09174112911
ایمیل ما:
Mirmalakynews@yahoo.com




...شکار...

شوهر خاله ام میرشکار قابلی بود. نه اینکه خودش داستان ببافد، همه اذعان داشتند. سالهای زیادی را به کوه پیمایی و شکار گذرانده بود. به زندگی سخت کوهستان عادت کرده بود. عایدی زیادی از کوه نداشت. خانه اش محقر و اسبابش مختصر بود. در شکار مهارت بی نظیری داشت. کم شده بود که تیرش آه از نهاد بز و میش ها بلند نکند...

رد پرندگان را در هوا می گرفت. کبک و تیهو پیش پایش پر می ریختند. جای سُم میش و قوچ را از هم تشخیص می داد. از شاخ افشان پازن ها سن آنها را حدس می زد. داستان هایش را با شور و حرارت خاصی بازگو می کرد. زیاد به شکار رفته بود. خاطره هایش تکراری نمی شد. حلاوت خاصی در بیان خاطره داشت. مرد خوش مَشرِب و خوش محضری بود.

جوان بودم و به قول فردوسی جویای نام. شور و هیجان در وجودم طوفان به پا کرده بود. نیروی جوانی مرا به تکاپو انداخته بود. روی پایم بند نمی شدم. آرام و قرار نداشتم. زمین زیر فرمانم بود. داستان های گرم و دلچسب شوهر خاله شوق شکار را در من شکوفا می کرد. به دنبال لذت و تفریح بودم. موضوع را با خاله ام در میان نهادم. خاله ام قول داد همسرش را به همراهی من راضی کند. راضی کردن میرشکار آسان نبود. هر کسی را کوله کش خودش نمی کرد. کوله بار ورزیده می خواست. کوهگَرد کار کشته همراه می برد. کوه، سختی داشت. تشنگی و گرسنگی داشت. بالا رفتن از صخره های صاف و پایین آمدن از شیب های تند کار هر کسی نبود. میرشکار به راحتی متقاعد نمی شد. اما طرف مناظره اش خاله ام بود. زن بود. دلربایی می کرد. افسون داشت. رگ خواب همسرش را می دانست. سحر کلامش در دل شکارچی اثر کرد. با میرشکار هماهنگ شدم. روز موعود فرا رسید.

اواسط مرداد ماه بود. یکی از تابستان های گرم و کسل کننده ی علامرودشت. فصل جفت گیری قوچ ها زمان خوبی بود. باید به ارتفاعات کوه هوا می رفتیم. بزها و پازن ها در اعماق دره ها بودند. از هول گرما به سایه ی صخره های بلند پناه می بردند. جز در اوایل صبح و دمادم غروب از سایه بیرون نمی آمدند. در تیررس نبودند. اگر هم از سر اتفاق به شکارچی ها برخورد می کردند به دوش کشیدن لاشه ی آنها از اعماق دره ها در آن چله ی تابستان غیر ممکن بود. به توصیه ی میرشکار به ارتفاعات رفتیم. قوچ و میش ها در تپه ماهورهای بالادست بودند. پیدا کردن شان ساده تر بود. گله های سی چهل تایی داشتند. فصل مستی نرها بود. جدال قوچ ها برای تصاحب ماده ها آنها را از هوشیاری می انداخت. جانب احتیاط را از دست می دادند. بهتر می شد گله را دور زد.

شوق شکار شتاب مرا زیادتر می کرد. پا جای پای میر شکار می گذاشتم. قدم به قدم همراهش بودم. خستگی ام را پنهان می کردم. از تاریکی نمی ترسیدم. روی صخره های کم عرض پاهایم نمی لرزید. از تماشای دره های مخوف چشمانم سیاهی نمی رفت. میرشکار از من خوشش آمده بود. اعتمادش را جلب کرده بودم.

از او خواستم هرگاه خسته شود سلاحش را به دست من بدهد. سلاح نبود. همه ی دارایی اش بود. بیشتر از همه ی زندگی اش می ارزید. اعتبارش بود. بیشتر از خاله ام دوستش داشت. تفنگش برنو بود. برنو بلند. از همان ها که لرهای بویراحمد برایش جان می دادند. از همان ها که ترک های قشقایی از دیدنش جان می گرفتند. میرشکار که از غوغای درون من باخبر بود گفت که اگر موقعیت شکار مناسب بود اجازه می دهد من شلیک کنم. دیوانگی ام داشت به اوج می رسید. بیشتر از همه ی قوچ ها و پازن ها من مست و مغرور بودم. کمتر سابقه داشت میرشکاری تفنگش را به دست کوله بارش بدهد.

روز اول توفیقی دست نداد. به دو گله ی کم تعداد برخورد کردیم. باد بد هنگام بوی ما را به سمت گله می برد. باد در حال چرخش بود. در سمت معینی نمی وزید. بوی حضور بیگانه را به شامه ی تیز میش ها می رساند. باد نگهبان نامریی گله بود. امکان نزدیک شدن به گله را از ما می گرفت. روز دوم هوا کم و بیش آرام بود. گرمای طاقت فرسا امکان گشت و گذار نمی داد. قوچ و میش ها شب می چریدند و روز استراحت می کردند. نزدیک ظهر به تعدادی قوچ و میش برخورد کردیم. هراسان بودند. آشوبی در میان شان افتاده بود. یک لحظه آرام نداشتند. کسی آنها را رَم داده بود. میرشکار گفت که صبح صدای گلوله شنیده است. از بین آنها قوچ و میشی از گله فاصله گرفتند. میش می خواست به میان گله برگردد. قوچ مانع می شد. از هجوم دیگر قوچ ها وحشت داشت. توان مبارزه با بقیه ی نرها را در خود نمی دید. در آن گیرودار سر مستی داشت. فاصله ی آنها با گله بیشتر و با ما کمتر می شد. خیلی ملایم به میرشکار گفتم چرا هدف نمی گیرد؟ اشاره کرد به دره ی عریضی که بین ما و شکار قرار داشت. گفت امکان دارد شکار تیرخورده به انتهای دره پرتاب شود که بیرون آوردنش محال است. روز به پایان می رسید. خسته و ناامید به استراحتگاه برگشتیم. فردا روز آخر بود. باقی مانده ی آب و غذا به ما اجازه ی اقامت نمی داد.

هوا گرگ و میش بود که از خواب بلند شدیم. قرار بود در حرکت به سمت دامنه ها در جستجوی شکار باشیم. فرصت کم بود. باید پیش از هجوم گرما کوه را ترک می کردیم. هر دو به سمت پایین در حرکت بودیم. خستگی مانع از آن بود که حرفی رد و بدل شود. سرم را به زیر انداخته بودم تا شعاع آفتاب چشمم را نزند. نیمی از مسیر را آمده بودیم. در حال و هوای خودم بودم که میرشکار مچ دستم را گرفت و به پایین کشید. خودش روی زمین ولو شد و مرا هم وادار کرد که روی زمین دراز بکشم. انگشت اشاره اش را به علامت سکوت روی لبش گذاشته بود. با صدای خفه ای که به زحمت می شنیدم گفت که قوچی در سایه ی تپه ی روبرو خوابیده است. باورش سخت بود. قوچ باید در ارتفاعات باشد. وسط روز وجود قوچی تنها در کمربند کوه تعجبم را دو چندان می کرد. احتمالاً با نرهای بزرگتر سرشاخ شده و گله را ترک کرده بود. میرشکار با دادن آدرس، قوچ را نشانم داد. فاصله ی ما خیلی کم بود. دوربین را سردست گرفتم. آنچه می دیدم آرزوی من بود. در آستانه ی کسب شهرت بودم. افتخاری بزرگ در انتظارم بود. شکارم را برانداز کردم. قوچ دو سه ساله به نظر می رسید. شاداب و سر حال بود. در خُنکای دلپذیر تپه روی شن ها لم داده بود. آرام آرام غذای خورده اش را نشخوار می کرد. با نگاه غیر مسلح به زحمت می شد رنگ پوست حیوان را از خاک تپه و علف های خشک تشخیص داد. هنر و هوشیاری میرشکار ستودنی بود. تفنگ مسلح شده را از دستش گرفتم. مرتب سفارش می کرد آرامشم را حفظ کنم. تفنگ را آماده کردم. دست هایم عرق کرده بود. دهانم خشک شده بود. صدای پمپاژ قلبم را میرشکار هم می شنید. زمان به کندی می گذشت. کم کم بر خودم مسلط شدم. سفیدی پشت ران قوچ را هدف گرفتم. بهترین موضعی بود که احتمال خطا را کاهش می داد. انگشتم ماشه را به عقب کشید. صدای مهیبی در فضای کوه پیچید. تیرم به هدف خورده بود. تفنگ را گذاشتم و به سرعت خودم را به شکار رساندم. کارد را از غلاف خارج کرده بودم. کارد نبود. مثل تیغ الماس می برید. نزدیک تر که شدم قوچ از جا بلند شد. زخمی بود ولی از مواجهه با من هراس داشت. نیرو و غرور جوانی او را حرکت داد. با آخرین توانش به سرعت از تپه ی روبرو بالا رفت. میرشکار داد زد که روی زمین بخوابم. خودم را به کناری پرت کردم. صدای دوباره ی گلوله سکوت کوهستان را شکست. چشمم قوچ را دنبال می کرد. تپه شیب خیلی تندی داشت. خاک زیر پایش سست بود. گلوله کار خودش را کرد. قوچ که امید رهایی داشت در میانه ی راه از حرکت ایستاد. مثل تخته سنگی از بالا به پایین غلط می خورد. نزدیک من جایی که شیب تپه تمام می شد توقف کرد. خودم را به بالای سرش رساندم. گلوله دوم به شکمش خورده بود. جوی خون از بدنش جاری بود. با صدای دردناکی ناله می کرد. با هر ناله ی جگرخراشی کفی از خون از حلقوم حیوان به بیرون می ریخت. ناله اش دل سنگ و صخره را به درد می آورد. زبانش را محکم گاز گرفته بود. با سم های کوچکش شن ها را پس می زد. نفس های عمیق می کشید. بین مرگ و زندگی تَقّلا می کرد. بدنش از شدت درد به لرزه افتاده بود. نگاهم به چشم های درشت و سیاه شکار افتاد. به زحمت مژگان بلندش را باز نگه داشته بود. در نگاهش خواهش زندگی بود. با نگاه خاموش خود با من حرف می زد. من قاتل او بودم. حق حیات را از او گرفته بودم. فرصت زندگی چیز کمی نبود. امکان تمدید و تکرار نداشت. من برای لذت بیشتر لذت زیستن را از او سلب کرده بودم. اینها را چشم های نیمه بازش می گفت. اشک حسرت در چشمانم حلقه بست. دستم می لرزید. پاهایم نمی توانستند وزن مرا تحمل کنند. از خودم بدم می آمد. از گرگ درونم وحشت زده بودم. موجودی به پلیدی من نبود. گرگ به اقتضای غریزه و به قصد غذا به شکار می رود. من برای لذت و تفریح بیشتر یک اعجوبه ی زیبایی را به حمام خون فرستاده بودم. گرگ هم خوی درندگی مرا نداشت. من گرگ ها را بدنام کرده بودم. کفتارها را پشت سر گذاشته بودم.

شریک جرم من از راه رسید. میرشکار کارد را از دست من گرفت و در چشم بهم زدنی سر آن بینوا را برید. به همان راحتی که خیارسبزی را سر ببرد. پوست از تن مقتول من جدا کرد. به همان آسانی که پرتقالی را پوست بگیرد…

سالها از آن حادثه می گذرد. بغض آن روز هنوز با من هست. هرگاه آن ناله های دلخراش را به یاد می آورم اشک حسرت در چشمم حلقه می بندد.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به میرملکی نیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و اجرا : محسن اسدپور

Template Design:Dima Group